GHoGHnOoOs

سلام.امیدوارم که لحظاتی رو در وب من لذت ببرید.و با نظرات خوبتون به من در بهتر شدن وب کمک کنید.

تو همانی که می اندیشی...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله

ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین

بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری

داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز

تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها

پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه

خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد

می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می

کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی

کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز

نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند

خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش

سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم

باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و

بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت

برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن


 
خواهر و برادر...
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت:

- می خواهم ازدواج کنم.

پدر خوشحال شد و پرسید:

- نام دختر چیست؟

مرد جوان گفت:

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.

پدر ناراحت شد.

صورت در هم کشید و گفت:

- من متأسفم به جهت این حرف که می زنم اما تو نمی توانی با این دختر

ازدواج کنی،

چون او خواهر توست.

خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.

مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین

بود.

با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید

که او

خواهر توست! و نباید به تو بگویم.

مادرش لبخند زد و گفت:

- نگران نباش پسرم.

تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی. چون تو پسر او

نیستی!



 
یادداشت های روزانه یک دیوانه.......
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:

نفس می کشم ،تا به جای مرده ها خاکم نکنند 

در افغانستان پراید کره ای یک میلیون و هفتصد هزار تومان بوده و ماکسیما که 

خودرو لوکس ایرانی محسوب می شود درافغانستان حدود 6 میلیون تومان

قیمت دارد.افغانی هم نشدیم بتونیم ماکسیما بخریم!!!!! 

یا امام زمان اینجایی که من هستم 
غیبت دو روزۀ " سالوادور" همه دلها را اندوهگین می کند 
ولی غیبت هزار ساله تو اندکی را!!!!!!! 


بیچاره فرهاد که فکر میکند تنها عاشق شیرین اوست وتنها اوست که جوش

شیرین رامیزند اما نمیداندکه نانوایی هم جوش شیرین میزند 


بسیج میلیونی داریم، اما هنوز سیصد و سیزده یار آقا جور نشده! ؟ 


فرکانس فارسی‌ وان اگر در ثریا هم باشد، زنانی از سرزمین پارس به آن دست خواهند یافت. 


دستاشو به کمرش خواهد زد، پاهاشو باز خواهد کرد..." 

اشتباه نشه! این گزارش فیلم پورنو تارزان نیس. جواد خیابانیه، داره کاشته زدن

کریس رونالدو رو توصیف میکنه. 


ایران جاییه که دختر بودن تو دنیای واقعیش، نقطه ضعف حساب می‌شه و تو دنیایمجازیش، نقطه‌ی قوت. 

فدات بشم مجازی 


اینجا ایران است .. احساس عبور باد از لابلای موها،بزرگترین رویای دخترانه است 


یه روزی به این نتیجه میرسیم به جای کشتن مگسها باید سعی کنیم بهشون

آموزش بدیم که فرق ما انسانها و گ..ه رو بفهمند 


فکر نکنم بابام اندازه ای که از درست شدن کانال فارسی1 خوشحال شده از

تولد من خوشحال شده باشه 


جهان سوم جاییه که وقتی به یک پسر جواب سلامشو نمیدی فرداش میاد بهت

گرمترسلام میکنه 


امروز وقتی دیدم صابونم کف نمی کنه کلی کف کردم! 

بازم غیرت خودم از این صابونا بیشتره 



دوغ خوردم، تاریخ تولیدش فردا بود!؟ 



نامزدتون رو از بین همکلاسی هاتون انتخاب نکنید. وگرنه مجبورین طرف هر

تیکه ای که سر کلاس انداخت شما بخندید 



نمی‌دونم هنوز هم تو مدرسه‌ها، بچه ها برای فرار از نماز جماعت میگن ما عذر

شرعی داریم؟ 

از وقتی سیستم اتوماتیک سازی جمع آوری زباله اجرا شد تعداد کارگران

شهرداری سه برابر شد. 


یک زمانی نگرانی مادرم این بود که کمونیست نشوم 

حالا نگرانیش اینه که مجرد نمونم 


با بعضی از این پیرزن ها که 10 دقیقه حرف میزنی 

می فهمی چرا شوهرشون 10 سال زودتر از آنها مرده 


یه جایی خواندم که مغز دو تا کار رو نمی تواند با هم انجام بده(تحلیل کنه)! 

پس داداش موقع رانندگی دستت رو توی دماغت نکن 


دو دقیقه با دوست دخترت می‌خوای بشینی پارک دو کلوم اختلاط کنی، انواع و

اقسام فال فروشه که می‌آد سراغت.


 
منشور کوروش توسط چه کسی پیدا شد.
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:
در سال ۱۲۵۸ خورشیدی/ ۱۸۷۹ میلادی به هنگام کاوشهای باستان‌شناسی هیأت بریتانیایی در محوطه باستانی بابل در بین‌النهرین، هرمز رسام (۱۸۲۶- ۱۹۱۰) باستان‌شناس بریتانیایی آسوری‌تبار، استوانه گِلی‌ای را یافت که شامل نوشته‌هایی به خط میخی بود.
به گزارش عصرایران، منشور کورش هخامنشی، کهن‌ترین بیانیه حقوق بشرِ شناخته شده جهان و سند سربلندی ایرانیان از همزیستی آشتی‌جویانه و گرامیداشتِ باورها و اندیشه‌های همه مردمان تابعه در هنگامه بنیادگذاری نخستین امپراطوری جهان است.
محل اصلی نگهداری این منشور، موزه بریتانیاست.
در جریان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران، منشور کوروش به رغم مخالفت دولت وقت بریتانیا برای چند روز به ایران آورده شد و به نمایش در آمد.
این منشور در تاریخ ۱۹ شهریور ۱۳۸۹ وارد ایران و تحویل موزه ایران باستان شد.
قرار است منشور کوروش چهار ماه در ایران در معرض بازدید قرار گیرد و بعد از آن مجدداً به موزه بریتانیا تحویل داده شود.
این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته می‌شود و در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به شش زبان رسمی سازمان منتشر کرد.
بدلی از این منشور در مقر سازمان ملل متحد در شهر نیویورک نگهداری می‌شود.

 
ز دفتر چهل برگ و تراش آهنی، تا چهارراه انداختن آقای ناظم!
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:

صبح ساعت ۷ از خواب بیدار می شدیم، گاز نبود که. بخاری نفتی پت پت می کرد، سر چراغ علاءالدین هم یه قوری زرد بود، چایی صبحونه مون بود.

 

یه شیشه شیرایی هم بود صفی می دادند، با در آلومینیومی،.  صبونه می خوردیما…. بربری تازه، پنیر تبریزی (در پاره ای از مواقع حلوا شکری عقاب) کره پاک، خامه گاوی( یه سری خامه های صبحانه بودن که روش عکس یه گاو کشیده بود، قیمتشم ۲ تومن ۵ زار بود)

 

یه چای شیرینم آخرش می خوردیم، سردم نمی شد لا مصب، دیرمون شده بود، آخرشم همیشه می ریختیم تو نعلبکی یخ یخ می خوردیم می رفتیم مدرسه.
حالا رسیدیم مدرسه، ۱۰ دیقه دیر رسیدی که خازن جهنم واستاده جلو در نمیذاره بری سر صف، باید واستی خط کش بخوری بعد بری، ولی اگر بچه خوبی باشی می ری سر صف. (یه وقت فک نکنید من از اون تنبلا بودما)

با توجه به اینکه نگارنده مطلب از جمعیت ذکور است، انتظار بیجایی است اگر بخواهید در مورد مانتو صحبت کند.

ما هم البته نوعی از آنها را داشتیم؛ بهش می گفتن «روپوش» یه لباس سورمه ای(عموما) بود که همون ماه مهر می پوشیدیم، بعدش ناظمم بی خیال می شد و همه لباسای خودشونو می پوشیدن.

تابستون موهامون بلند می شد، حال می کردیما، ژل که نبود اون موقع، آب شونه می کردیم، تخت فرق یه ور می خوابوندیم کف سرمون، می رفتیم مدرسه و با صحنه زیر روبرو می شدیم.

 

این شاید برای بچه های امروزی زیاد موضوع ترسناکی نباشه، ولی ما می فهمیم معنیش چی بود. آقا ناظم میومد تا موهامونو وسطش چارراه بندازه.

عقلمونم نمی رسید که نمی تونه، فقط بهمون نشون میداد و میگفت تا فردا نزنید، وسط کله تون یه «چارراه» باز میکنم. فردا میرفتیم سلمونی آقا ولی، همه همکلاسیامونم اتفاقا اونجا بودن. موهامونو باید با ۴ میزدیم، بعضیا زرنگی می کردن با ۶ میزدن، باید دوباره می رفتن با ۴ میزدن.

بعد که همه از دم کچل می شدیم تو اون سوز مهر ماه، واه واه، تازه صبح باید ساعت ۷ صبح میرفتیم سر صف وای میستادیم.

یکی میرفت پشت بلندگو قرآن بخونه. بچه ها فک می کردن هرکی بسم الله الرحمن الرحیم رو بگه «بیسمی الله ی رحمانی رحیم» خیلی با صوت می خونه! خلاصه، مراسم قرآن تموم میشد.

ای وای، از جلو نظامو نگفتیم، الان نمیدونم هنوزم هست یا نه، ولی برای حفظ صف ها، باید به اندازه یه دست از جلوییمون فاصله می گرفتیم. انقد خوب بود اول صف میافتادی، با همه فرق داشتی، چون تو نظام نمی گرفتی. بعد از از جلو نظامم خبر دار بود.

بعد میرفتیم صف به صف  تو کلاس، مبصر صف که عین حالو می کرد، باقی بچه ها هم نظامشونو تا جلو چش ناظم نگه میداشتن، از جلو چشش رد میشدن، صف بهم می خورد، انگار تو کلاس حلوا خیرات می کنن، جالبه میرفتن تو کلاس، بعد هی «آقا اجازه، دستشویی داریم»، «آقا اجازه، بریم آب بخوریم» و… ولی حال میدادا… حیاط خلوت…

وسطیا زیر میز

وقتی ما می رفتیم مدرسه، از این صندلی تکیا و … نبود که. یه سری نیمکت درب داغون بود، مال دوره تیرکمون شاه، جمعیتم زیاد، تو هر کلاس ۵۰ نفر چپیدن، نیمکتای دو نفره روش ۳ نفر، بعضی وقتا ۴ نفرم نشستن. خوش شانسا کوتوله ها بودن، که همیشه میز اول می شستن، بد بخت بودی اگر قدت بلند بود، همیشه ته کلاس بودی.

این برنامه مبصر چهار ساله کلاس(محب اهری معلم بود توش) رو نیگا می کردیم، کلاس تمیز… رو نیم کتا دو نفری نشستن، ای حسرت می خوردیم. به شخصه آرزوم بود بفهمم این کدوم مدرسه ست انقد خوشگله!

از بحث دور نشیم، امتحان بود بدبخت بودیم. یه ورق امتحانی هایی بود ۲ تومن میدادن، بالاش آبی بود نوشته بود: به نام خدا، برگه امتحانی، نام نام خانوادگی، کلاس و… دو برگی بود.

معلم سوالا رو می گفت، می نوشتیم، بعد وسطی می رفت زیر میز، میشست، دو نفرم این ور و اون ورش میشستن. که تقلب نشه، البته وسطیه واقعا موجود خوشبختی بود.

میزای چهار نفری هم یکیشیون روزنامه مینداخت زمین، میشست زمین.

هنر
ما واقعا کودکان هنرمندی بودیم. از هر انگشتمون یه هنر می بارید. در اینجا بخشی از هنرهامون رو براتون بازگو می کنیم.


صفحه خوشنویسی: واه واه، یعنی عزا، یعنی جز جیگر، به شخصه حاضر بودم ۲۰ صفحه مشق بنویسم، اونم نه هر مشقی ها…  همیشه سر این خوشنویسی خانوم افرا و خانوم ارباب و بعدها آقای کرباسی بهم گیر میدادن، مامان بزرگم می گفت میخواد دکتر شه، بنده خدا نمیدونست، قراره خبرنگار بشم!!

نقاشی: ما زنگ نقاشی هم داشتیم، بچه پولدارای کلاس، یه سری کتاب ارژنگ داشتن، توش برگ و سیب و عکس آدم یاد داده بود. ما خودمونو از کلاس اول تا کلاس چهارم کشتیم یکی برامون نخریدن. نتیجه چی میشد؟ هیچی، اونا از رو مینداختن می کشیدن، مام یه عکس نردبون کج کوله و یه خونه می کشیدم، وسطشم پاک می کردیم، پاک نمیشد، بعد توف میزدیم، دوباره پاک می کردیم، کثافت دنیا رو ور میداشت.

 

یه سری پاک کن جوهری هاییم بود، نمیدونم، چرا ما از اول تحصیل تا آخرش(حتی همین الان) به عینه می دیدم که اینا همیشه ورقو پاره می کنن، بازم باهاشون پاک می کردیم، این مرحله آخر بود که نقاشی به باد فنا می رفت.
مداد رنگی شش رنگ پارس(که همیشه نوکش می شکست) مازیک شش رنگ(با اون آقا نقاشه که ریش پرفسوری داشت) آب رنگ آریا رو فراموش نکنید. مایه دار های کلاس هم مداد رنگی جعبه فلزی داشتن(کوفتشون شه!)

هنرهای تجسمی: خمیر بازی آریا داشتیم. باهاش همه چی درست می کردیم. منتها در روز اول، شش رنگ خمیر بازی درست بودن. در روز دوم، رنگ زرد به آبی متمایل و قرمز به زرد می گروید. بعد از یک هفته، یک مشت خمیر بازی داشتید به رنگ سورمه ای پر رنگ. تعجب نکنید، وقتی گلدون، به پرتغال مبدل میشد، خمیرا به هم می چسبیدن.

لوازم التحریر

بد نیست کمی برای بچه هاتون از اون روزها تعریف کنید.

از روزایی با این دفتر ها، ۴۰ برگ، ۶۰ برگ، ۱۰۰ برگ. همه از دم یکی. برای اینکه در اون دنیای کودکی تفاوت های فردیمون رو به رخ بکشیم، جلد دفترامونو کادو می کردیم. یعنی ما برای اینکه یه دفتر داشته باشیم چند مرحله رو میگذروندیم: خرید دفتر، جلد کردن(با کاغذ کادو) بعد نایلون کردن. این مراسم جلد کردن و نایلون کردن هم برای خودش تخصص هایی داشت که در این مجال نمی گنجد.


البته بی انصاف نباشیم، یه سری دفترا هم بودن که ما می گفتیم جلد چرمی(غریبه که نیست پلاستیکی بودن) به رنگ های: قهوه ای، زرشکی و سیاه(طوسی هم داشت)

بعد از جلد کردن، نوبت به خط کشی می رسید. یه خط قرمز، یه خط آبی، کنار دفترا می کشیدیم(هنوزم نفهمیدم کاربردش چی بود) در اواخر دهه ۶۰ خط کش های آپشن دار خارجی هم به بازار آمد، یک طرف خط کش صاف بود، طرف دیگه ش موج داشت، که با این تکنولوژی جدید، ما تونستیم بالاخره دفترهامونو شیک تر و بروز تر کنیم.

عکس برگردون هم می زدیم رو گوشه دفترامون، روشم با یه برچسبایی که دورشون آبی بود، می نوشتیم: «فلانی فلانی » زیرشم می نوشتیم«کلاس ۲ الف» اول سال دفترا نو… تمیز، بیا آخر سالو ببین، از آخرش ورق می کندیم، از اولش کنده میشد. دفتر چهل برگ به خاطر ساخت صنایع دستی(کشتی، جت، نمکدون برای بازی، گلوله نوعی اسلحه سرد با لوله خودکار و…) نصف دفتر به باد فنا می رفت.

 

تراش نقش ویژه ای در کلاس ایفا می کرد. هم نوک مداد رو تیز می کرد، هم واسطه رفتن پای سطل آشغال بود. وسطای کلاس که حوصله مون سر می رفت یه دفعه خود به خود نوک مدادمون می شکست(الله اکبر قدرت الهی…) بعد می گفتیم: «خانوم اجازه، مدادمون شیکست» می رفتیم پای تخته کنار سطل اشغال، تازه کلیم شکلک تا مدادمونو بتراشیم در میاوردیم.

تراش نبود که… این همه تنوع دارن امروز تراشا، یه مدل تراش گرد بود، یه مدل تراش چهار گوش، یه مدلم آخرا اومد میگفتن تراش آهنی(یا آلمانی) تراش گردا که معمولا یا زرد بودن یا زرشکی، با کمک پوست پرتغال و نارنگی، می تونستن نخ هم درست کنن( فرمولشو نمیگم، یه رازه بین رفقای دهه ۶۰)


 
بی سوادها و نفهم ها همیشه شکر گذار تو خواهند بود.....
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:
بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود! می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کند؟ یکی از مشاوران می گوید: «کتاب هایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». ظاهراً یکی دیگر از مشاوران پاسخ می دهد: « نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...» آتی نیوز
 
سرانجام قصه چت...............
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:

شدم با چت اسیر و مبتلایش***شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم***تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد***ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست***ز صورت هم نگو البته زیباست


ندیده عاشق زارش شدم من***اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم***به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم***ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده***که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست***زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت***هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت***تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا***بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا

مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم***از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست***دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر***نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به “شاعر”***به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت***سرانجامی نـدارد قصّه ی چت


 
رابطه تورم با ازدواج ...............
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱  کلمات کلیدی:

 
← صفحه بعد